تبليغاتX
خدا پیچک ها را پیچک آفرید

پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386

حتا اگر نباشی می آفرینمت

                                                                        چونان که التهاب بیابان سراب را ......

و دو سپید قدیمی ...

نزن!

نبار!
روي چشم هايم نبار !
ابري شدن كار تونيست
و من
بزرگتر از آ نم كه دست هايت ميگيرند
و مهربانتر از آني كه
آينه ها فرو ميدهند
اصلا شبيه گنجشك هاي خيس روي سيم ها نيستم-
نبار !
روي لبهايم نبار !
حالا  كه تب دارند مال تونيستند
ديگر توي خط خطي دست هام جايي نداري
من جداي توام
ميخندم
خيسم از حادثه ي پشت مردمك هايم
دوست ندارم رويا … رويا
توي تقويم مدهوش چشم هات مچاله شوم

مراكجا ميفرستي؟
 من از آنجايي كه كبوترها بال ميزنند
 ميترسم
-از ستاره هاي دنباله دار
-از آسماني كه ماه دارد…ميترسم
شايد
 - آنطرف ابرها -
بالاتر از سياهي كلاغ ها –
سر انگشتانم شكوفه ي بهتري بدهند
اما من .
بارها
از ترانه ي باران
 از برهنگي ابر ها
 از آسمان
 من از خدا ميترسم –
اينجا
 روي سجاده ي مادرم راحت ام
مي خواهم روي جانماز مادرم گلدوزي شوم
من از بالا بالا ها
" از خدا ميترسم "


نوشته شده توسط فاطمه ابراهیمیان در 20:29 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385

سلام من با یه عالمه دلتنگی اومدم ...

 

یک نفر باید آب پاکی راروی دستان سرد من میریخت

دور میزد تمام قلبم را بر تنم حس یک کفن میریخت

یک نفر از تبار خورشیدی که کمی پشت ابرها مانده ست

هی سرک میکشید توی تنم و تعفن بر این بدن میریخت

"آه آه ای خدای پنجره ها! من کسی پشت سایه ها هستم

یک نفر روی سایه ها با کفش با نگاهی که کاملا میریخت

روی نقاشی ای که طرح من است و منم توی تار و پود تنش

عاشقانه قدم قدم ... بر گشت..............................

من نگاهم چقدر سنگین است من طلب دارم از تمام زمین

یک نفر با چه جرعتی ... تا کی روی بختم لجن لجن میریخت؟

آه آه ای خدای پنجره ها ! من کسی پشت سایه ها هستم

آبرویی سیاه ... نفرینی ... آبرویی که مثل من میریخت

 

 

 

: اصلا

تو! با دو ابر مشکی باران گرفته

کجای این دیوار خیس میخواهی بباری که

خیس تر نشوی؟

کمی قبلتر از تو

یک نفر با یک عالمه پولک از جنس بغض

روی آجر آجر ذهنم نشانه گذاشت که

"این خاک ثمره ی خوبی می دهد "اما...

اصلا

من با چه زبانی بگویم که

دیوارهای من

جای جوانه زدن نیست

هر چقدر هم که هوا ابری باشد

باز این من ...منم

و شما همان شمایی که نباید باشید

دست از سر این دیوار بردارید

من دارم از فروریختن دستهام فرا تر میروم

بگذارید به حال خودم باشم

نوشته شده توسط فاطمه ابراهیمیان در 18:20 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم شهریور 1385

دوست ندارم شما      شما     و  شماها را

دیگر هیچ کدامتان

        میخواهم پرنیان تنی باشم که

پنج معلق بدن اش لبریز من

و قاصدک هاییست که روی حنجره ی باد تشییع میشوند

"نقطه سر خط "

دوست ندارم شما         شما      

و شانه های هوس آلوده ای که رقص میگیرند

و چشم هائی که از حرارت نفسم

نشئه میشوند

می خواهم دست پنجره ها را بگیرم

ممکن است میانتان گم شوم

یا شاید

اگر نقطه ها را گذاشتم دیگر سر خطی نباشد که بگویم

دوست ندارم شما     

         شما   

                       و شما ها را .....

*********************************************

کم کم دارد از شعرهایم که

مدام به جان پنجره ها میپرند بدم میگیرد

از قاصدک هائی که مدام

در آغوش این وآن ول میکنم

از چشم هائی که مدام

برایم شب میشوند

من دارم به اندازه ی تمام خودم

موهایم راسفید میکنم

و از شاهراه عرق پیشانی ام به چیزهائی دست میبافم که

حق من نیست

من اصلا حق ندارم

سر روی شانه های کسی شاعر شوم

یا هفت آسمان را گرو چشمانم بگیرم

باید فکری برای شعر هایم بردارم

باید .....

نوشته شده توسط فاطمه ابراهیمیان در 11:55 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم خرداد 1385

از آب و گل که در آمدی

یادت باشد

پنجره هامان خیس خیس اند

روسری ام را بردار

لطیف روی باران بکش

پشت قطره ها را نگاه کن

-  من خیس فاجعه ام -

قبل از این که رنگین کمان بیاید

روی شیشه

پشت قطره ها

سالهاست باران گرفته ام

راستی

روسری ام را نمی خواهد بشویی

می خواهم از جنس خودم باشد

نوشته شده توسط فاطمه ابراهیمیان در 7:31 |  لینک ثابت   •